![]() |
![]() |
|
| ای کاش هیچ وقت با تو ,تو ای آنکه حاضر نیستم دنیا را با تو عوض کنم, آشنا نمیشدم |
|
هر چی آرزوی خوبه مال تو
هر چی که خاطره داری مال من اون روزای عاشقونه مال تو این شبهای بی قراری مال من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 21:43 توسط رضا |
|
|
با تو هستم اي مسافر اي به جاده تن سپرده اي كه دلتنگي غربت منو از ياده تو برده منو از ياده تو برده هنوزم هواي خونه عطرديداره تو داره گل به گل گوشه به گوشه تو رو ياد من مياره با تو من چه كرده بودم كه چنين مرا شكستي بي صدا و بي تفاوت سرد و بي صدا شكستي سرد و بي صدا شكستي به گذشته بر مي گردم به سراغ خاطراتم تازه مي شود دوباره از تو داغ خاطراتم به تو مي رسم هميشه در نهايت رسيدن هر كجا باشي و باشم به تو بر مي گردم حتماّ اين تويي هميشهُ من توي آيينهُ تقدير با همه شكستم از تو نيستم از دست تو دلگير
«راد»
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 18:7 توسط رضا |
|
|
به آب و آتيش زدم خودمو ولي پدرم فقط بهونه آورد هر كاري كه مي تونست كرد كه من از شوق سفرم
بياندازه ولي من هر دفعه مصمم تر مي شدم .كه آخرش گفت: نه .بهم گفت كسي اونجا منتظرت هست ؟
گفتم: آره يه لحظه ساكت شد .بعدش گفت كي منتظرت هست ؟ گفتم دوستم . گفت: كدوم دوستت؟
گفتم دوستم ديگه . بازم پرسيد كدوم دوستت ِگفتم مگه مامان بهت نگفته ؟بابام سرش رو انداخت پايين و
ساكت شد . من رفتم اتاق .بابام بلند به مامانم گفت تا من هم بشنوم كه اين بچّه چي فكر مي كنه ؟مي ره
كه اونجا چي بشه . من نمي دونم بابام به چي فكر مي كردولي يه جورايي بهش حق ميدم .به هر حال اون پدر
هست و نگران.من هم رو حرف پدرم هيچ وقت حرف نميزنم. شايد صلاح نديده تنها بيام .ولي يه جوري رفتار
كرد كه من فهميدم خودش شايد منو يه روز همين روزا البته نميدونم حتما يا نه بياره و شايد هم با خونواده
اومدم.اگه بهم اجازه داده بود شايد الآن اونجا بودم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:50 توسط رضا |
|
|
بـی گـانـه ام بـی گـانـه***نـشــســـتـه ام آواره شــدم دوبـــــاره تــــنـها***بی کس مثل این خدا رفـــتـــم ز یـادهــا مـــن***رفتــم ز دل ها مـن آخــــر چــــرا تـــو دیــگــر***حالی از من نپرسی آخــر کــجـاســـت آنــروز***ما پیش هم نشستیم تـــا آخـــرین نـفـس هم***از پیش هم نرفـتیم امـــــــا چـــــــرا امـــــروز***در این روز پر شکوه تــولــدی اسـت بـر مــن***ولی ندارمـت مــــن مـــرا تنـها گـذاشــتـــی***فــکـر نــکن تـنهـایی بـدان هـمیــشـه بـا تـــو***در انـدرون ذهـــنـــم در رویـــــاهـــــای زیــبــا***دستت به دست من هست دیــگـــر دل مـــن مـــرده***از درد دوری تـــــــــــو چـــرا تــرکــم تــو کــردی***نمی بینــی حالم را من می کشم خـودم را***تا غم نکشتـه من را ســتــاره جـان کــجـایی***مردم از این تــنهایی همه عزیزانم در کوششند***تا من غمگین نباشم قــربـانــشـان مـن شوم***چـــــقـــدر مـهربانـنـد ولی بدان که هیـچکـس***مثل تو نیست بر من دوســتـت دارم ســتـاره***این لـــحـظه دیـــداره وقتـی قــلبـها بـا هــمـه***مثل ایــنکه با همیم |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:41 توسط رضا |
|
|
چند روزی است که از حال دلم بی خبری
نکند باز در راه سفری بی وفا سوختم از درد از ان می ترسم که بیای و نیابی ذگر از من خبری
نکند دستهایمان را به زور نگاه داشته ایم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:39 توسط رضا |
|
|
مي دونم دلت گرفته .... من برات سنگه صبورم
چي شده تنها نشستي؟ .... مثل تو از همه دورم واسه من زندگي سرده .... نكنه تو هم غريبي؟ كاش مي شد اشكهات و پاك كرد .... بميرم تو هم بريدي؟ چه تبسم قشنگي .... وقتي به غمها بخندي آخه ارزشي نداره .... دل به اين دنيا ببندي نازنين دنيا همينه .... اون كه خوب بود بدترينه نكنه تنهات گذاشته .... آخره عشقها همينه
ای ستاره عزیزتر از جانم ، درسته که این شعر شاید آخرین مصراعش درست باشه ولی تو دنیا آدم های خوب خیلی بیشتر از آدم های بد هستند.من به تو قول میدم که سعی کنم که خوبترین باشم.پس تو هم خوب بمان برای همیشه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 14:46 توسط رضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:30 توسط رضا |
|
|
خـــدایـــــا کــمکــم کن که رسم به آســمانی آســـمـانی کــه در آنــجا تــو ستـــاره هـــا داری
از مـیـــــان آن ســـــتـاره هــای آســـمانــــــت خــواهـم بـربـود مـن سـتـــاره صــادق و پـاکــــت به دنبـال آن ستــاره ات بســی چنـد دویـــدم به دو دست خود گرفتمش از آسمان گــــریخــتم آن ستــاره در دسـت من آخر شـد و خــندیــد کــرد نــگاهـی انـدر چـشـــمـم و بــــاز بـخنــدیـد آن ستــــاره با عشــوه و نـــاز چشــمـکـی زد نــــاگـــه بــه دل پـرتــپـشــم عشـــق خنجری زد نـاگفتـه نـمانـد که شـدم عاشـق چشــمــش عــاشـــق ســــیـــرت مهتــــــابــش و قــلــبـــش با او سـخـن از عشــق و وفــا و مـهـر گـفـتـــم دست از همه بی وفایی و ظن و گناه من بشستم عشــق در عـمـق وجـود من ریشـه انـداخــت عقل از سر من گرفت و بر کوه و بیابان بینداخـت بـا هــــزار الـــــتـمـاس و خـواهـــش و اشـــک طلب یاری و مهر و دوستی کردم با ناله و اشـک خــــدا و بـنـــــده مـخـلــــــوق ورا گـــــواه دادم که به غیر قلب صادق و پـاک مـن هــــیچ نـــدارم بیــا و بــر مـن خـسـتـه و تنــــــها منـتــی نــه آن قـــلــــــب پـــاک و صـــــادقــــت را به مــــن ده خـلاصـه هـر چـه کـردم من بر این امـر اســـرار همانـا من فقط از او بدیـدم بی اعـتنایی و انــکار ولـی آخـر مگر من دسـت از اســرار بر بـــدارم مـگـــر مـن آن ستــاره را به حال خویش واگـذارم کردم اسراری بیش و آخر بعد فکری او پذیرفت خواستم دستش در دستـم بــگیـرم او پــذیـرفـت دست بـه دست هـم در ایــن عـالــم زیــبــــــا که همه جزء و نشـانی است از آن خـالق یـــکتـا بـــا هــم به خیال و رویــاهای قشنــگ رفـتیم عقـــل و هــوش خـود از عــالم واقـعی بســتـیـم بــا هـم از گــل و پـروانـه و گنجشـک بـگفتیـم از لالـه کـه گـلگـون کـنـــد آن دشـــت بـــگـفتـیـم از جـنـــــگـــل و بیـشـه زار و کـــــوه و صـحــــرا از چـشـــمـه و رود و آســــمـان هـــمـچـــو دریـــــا از ستــاره پرسیـدم عشـق به چه رنـگـیـست عشق به سان جنگلی سبز،در پاسخ من او چنین گفت آنگـه که دوباره از خدا عشق بر زمین نشـیند تـــو نبینی کـه کـس روی زمیـن جـز سبـز نـبینـد پس از آنجاست که ما الون عشق سبز دانیم بــه غیـر سـبـزی و سـبزیــنگـی و سـبز نـــدانـیم ای هـــــات که نـاگـه شــدم از خیــال غــافـــل چشم گشوده و دیدم آن خیال، نیست جز باطل ای کــاش همـیـشه در خیـــال و وهــم مــانم گــرچــه کــه بــجز بـاطـل و پوچ نیست، باز دانم در خیـــال باطـل برســی به آنــچـه خــــواهی از عــــشــق و وفــــــا و دوســـتـی جز تـــبـاهــی بــاز بــه خــــود آمـــدم و زار زار گــریـســــتــم کــــه جــــز آدمـــی معـمـول در ایـن دنــیا نـیستم آهــی و افســوســی و دردی و فــغــانــی بــکشـــیــدم ای کاش که بیش از این دگر من نفسی نمی کـشیـدم
ستاره ای کاش این خیال ها به واقعیّت بپیوندند .............
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10:24 توسط رضا |
|
|
درخواست من از خدا و پاسخ او
من از خدا خواستم که عادات مرا از من بگیرد. خدا گفت: نه، این با من نیست که چیزی را از کسی برگیرم بلکه با تو است عاداتت را ترک کنی. من از خدا خواستم به من صبر دهد. خدا گفت: نه، صبر ناشی از رنج و محنت است. صبر دادنی نیست بلکه یاد گرفتنی است. من از خدا خواستم به من خوشبختی عطا کند. خدا گفت: نه، من به تو برکت ها را داده ام، احساس خوشبختی دیگر با تو است. من از خدا خواستم مرا از درد مصون بدارد. خدا گفت: نه، درد و رنج ترا از دلمشغولی های دنیوی دور کرده و به من نزدیکتر می کند. من از خدا خواستم روح مرا اعتلا بخشد. خدا گفت: نه، روح تو باید بوسیله خودت اعتلا پیدا کند، اما من تو را پیرایش می کنم تا بیشتر مثمر ثمر شوی . من از خدا خواستم تمام چیزهایی را که باعث می شود انسان از زندگی لذت ببرد در اختیارم قرار دهد. خدا گفت: نه، من به تو زندگی داده ام تا از تمام چیزها لذت ببری. من از خدا خواستم کمکم کند دیگران را به همان اندازه دوست بدارم که او مرا دوست دارد. خدا گفت: آها...بالاخره پی بردی از من چه باید بخواهی. پس خدا همه چیز را در اختیار ما گذاشته ولی افسوس که ما قدرت تشخیس نداریم.
امروز مال تو است، آنرا به دور نینداز. برای دنیا تو فقط یک شخص هستی، اما برای یک شخص ممکن است دنیایی باشی. ستاره همه وجود من با هر نفس تو جون می گیره . اگه تو نفس نکشی...........................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 0:0 توسط رضا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 10:54 توسط رضا |
|
|
مرا دليست كه هرگز به دلبري نسپردم در اين خرابه راه ندانم چگونه خانه گرفتي من آن كبوتر پروازي ام كه رام نبودم مرا به دام كشيدي به آب و دانه گرفتي به برق خشم براندي به ناز چشم بخواندي ببين كبوتر دل را چه دلبرانه گرفتي .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 19:34 توسط رضا |
|
|
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني استاد گفت: عشق يعني همين شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 19:6 توسط رضا |
|
|
به نام آن مهربان سلام .... دو خط موازي زائيده شدند . پسركي در كلاس درس، آنها را روي كاغذ كشيد دو خط موازي چشمشان به هم افتاد . و در همان يك نگاه قلبشان تپيد . خط اولي گفت میتونیم خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .
من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت . چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت !!!
L دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه كردند . و خط دومي زد زير گريه خط اولي گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشه . خط دومي گفت شنيدي كه چی گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هيچ راهي وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه
ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند.
آنها از دشتها گذشتند ... شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
عاشقانه به هم رسيدند!
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1384ساعت 13:8 توسط رضا |
|
|
می روم تا خلوتی پیدا کنم
می روم تا با خود سودا کنم گم شدم در وحشت نیرنگها می روم مثل خودی پیدا کنم یک زمستان ابر در ذهن منست دیده باید بعد از این دریا کنم چند باید در سیاهی های شب فکر ناهمواری دنیا کنم!؟ هیچ کس در فکر تنهاییم نیست باید اخر فکر این تنها کنم نیز خواهم در عبور از نیک و بد عشق را جور دگر معنا کنم گفت عمرانی کنار "بید"و"رود" بعد از این الونکی بر پا کنم شاید انجا وارهم از این و ان شاید انجا تا ابد ماوا کنم... با سپاس فراوان از خواهر عزیرم فریبا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 11:2 توسط رضا |
|
|
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو می برد مرا بهر کجا که میل اوست موج دیدگان مهربان تو زیر بال مرغکان خنده هات زیر افتاب داغ بوسه هات ای زلال پاک! جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش تا که پر شود تمام جان من ز جان تو! ای همیشه خوب! ای همیشه اشنا! از هر طرف که می کنم نگاه تا همه کرانه های دور عطر و خنده و ترانه می کند شنا در میان باروان تو! ماهی همیشه تشنه ام ای زلال تابناک! یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی ماهی تو جان سپرده روی خاک! با سپاس فراوان از خواهر عزیرم فریبا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 10:50 توسط رضا |
|
|
از دست دادن اینده ای که فقط با تو رقم میخورد
مرگ من است به مرگ من راضی نباش...
شاید دیگه پرواز براش معنا نداشته باشه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:50 توسط رضا |
|
|
اگر مستم اگر دیوونتم من اگر شبها توی میخونتم من اگر تنها ترین تنهای عالم توی این دنیای دیوونه ام من ولی خوشبخت عالم نیست جز من یکی دارم چو تو یاورترین تن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:46 توسط رضا |
|
|
شبی
******* دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم *********
دوستت دارم
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:45 توسط رضا |
|
||||||||
|
چون امروز در پیش من نیستی
دیوانه ام ،نمی خواهم کسی مرا دلداری دهد چون از همه بریده ام ،برای من زمزمه نکنید،خانه ام را با شمع منور سازند چون امروز پروانه بی شمع هستم این دانه های گران را که امروز از دیده می نشانم در مقابل دانه های که از شوق دیدن می فشاند بی قدر هستند پس مروارید اشک من امروز خریدار ندارد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:42 توسط رضا |
|
|
همه شب بر آستانت بنشينم به گدائي به خدا كه اين گدائي ندهم به پادشاهي از شبنم عشق خاك آدم گل شد** شوري برخاست فتنه اي حاصل شد سر رشته عشق بر رگ روح زدن **يك قطره از آن چكيد و نامش دل شد مرا عجز و تو را بيداد دادند به هر كس هر چه بايد دادند برهمن را وفا تعليم دادند صنم را بي وفايي ياد دادند گران كردند گوش گل پس آنكه به بلبل فرصت فرياد دادند
زندگي جز قماري بيش نيست ***شادي و غم هر دو را خود ساختيم گر به شادي بگذرد ما برده ايم*** گر شود طي دوره غم باختيم به يادت داغ بر دل مي نشانم ز ديده خون به دامن مي فشانم چون ني گر نالم از سوزه جدائي نيستان را به آتش مي كشانم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:40 توسط رضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:38 توسط رضا |
|
|
لحظه دیدارتوکه مدت هاست در قلبم نشسته است وبا محبت و عشق خودت مرا زنده نگه داشته ای لحظه زیبایی است لحظه دیدار
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:27 توسط رضا |
|
|
نفرین نمی کنم
که آوار کند بر سرت این همه رنج را عاشقی که بعد از من بیفتد به پایت. نفرین نمی کنم که بیفتی از تک شاخه ی غرور. نفرین نمی کنم که قحطی ی یاس باشد و مریم و سیب نفرین برتو می کنم دعایت که هم یاس باشد و هم سیب باشد و هم مریم و من ایستاده کنار تخت و تو یک خواب آسوده نروی دیگر از پیشم نروی...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:25 توسط رضا |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
دوست خوبم: " محبت نردبان معرفت است " دلم گرفته از مردمی که مردمک چشم آنها جز حجم دروغ چیزی نمی بیند. از لبخندهایی که صداقت را پشت دیوارهای بلند دورویی دفن کرده اند....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:24 توسط رضا |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:22 توسط رضا |
|
|
با تو بودن برای مان عادتی ساخته که بی تو بودن را باور نداریم .
چی شد با ما شد آن مهربانی های دیرینه ات به روی ما نمی خندد
تو کتاب قصه ها قصه بهترینی تو برای بودنم امید آخرینی تو مثل حس عاطفه عزیز و نازنینی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:21 توسط رضا |
|
|
و قلبم در ارزوی تو میسوزد
و بر دنیای غریبی میبرند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:19 توسط رضا |
|
|
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند گدایان بهر روزی طفلشان را کور می خواهند طبیبان جملگی مخلوق را رنجور می خواهند همیشه مرده شوران راضیان بر مردن مردم بنازم مطریان مخلوق را مسرور می خواهند هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره به غم نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:17 توسط رضا |
|
|
کاش می شد دیدنت رویا نبود
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
شاید این رفتن سزای من نبود
دست های تو ولی بالا نبود
کاش روز دیدنت فردا نبود
بازم میام
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:15 توسط رضا |
|
|
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند.
در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند. ای دوستان بی وفا غم با این همه بیگانگی هر شب به من سر میزند. (با که گویم غم دل با تو که غمخوار منی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:11 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|